چرا با وجود دانستن، عمل نمی‌کنیم؟ مشکل بین تصمیم خوب و اجرای آن کجاست؟

«می‌دونم باید این کار رو انجام بدم.»

این جمله را احتمالاً بارها شنیده‌ای. شاید حتی خودت زیاد گفته باشی.

می‌دانی باید مهارتی یاد بگیری، اما شروع نمی‌کنی.
می‌دانی یک تصمیم دیگر به نفع تو نیست، اما باز به همان مسیر برمی‌گردی.
می‌دانی باید کاری را تمام کنی، اما هر بار آن را عقب می‌اندازی.

بعد از مدتی یک توضیح ساده برایش پیدا می‌کنی:

«من اراده ندارم.»

اما شاید مشکل جای دیگری باشد.

شاید تو دقیقاً می‌دانی چه کاری باید انجام دهی، اما هنوز سیستمی نداری که بتواند دانستن را به عمل تبدیل کند.

دانستن، فقط یکی از مراحل تغییر است.

فرض کن می‌دانی شغل فعلی‌ات مناسب تو نیست. اطلاعات کافی هم داری. حتی می‌دانی چه مسیرهایی می‌توانی امتحان کنی.

اما هنوز تغییر نمی‌کنی.

چرا؟

چون بین «فهمیدن» و «انجام دادن» چند مرحله دیگر وجود دارد:

دیدن مسئله → تعریف مسئله → پیدا کردن گزینه‌ها → تصمیم‌گیری → اجرا → دریافت بازخورد

اگر یکی از این حلقه‌ها مشکل داشته باشد، اطلاعات بیشتر لزوماً چیزی را حل نمی‌کند.

ممکن است تو درباره یک موضوع ده‌ها مقاله بخوانی و ده‌ها ویدئو ببینی، اما همچنان همان تصمیم قبلی را بگیری.

این همان جایی است که یک سؤال مهم شکل می‌گیرد:

آیا واقعاً مشکل ما کمبود اطلاعات است؟

گاهی نه.

فرض کن هر شب تصمیم می‌گیری فردا صبح زود بیدار شوی و روی پروژه‌ات کار کنی.

صبح که می‌شود، گوشی کنار تخت است، خواب‌آلود هستی، هیچ برنامه مشخصی نداری و هنوز نمی‌دانی دقیقاً از کجا باید شروع کنی.

باز هم تصمیم می‌گیری بخوابی.

شب دوباره می‌گویی:

«فردا جدی شروع می‌کنم.»

اگر این اتفاق ده بار تکرار شود، ساده‌ترین توضیح این است که بگویی:

«من آدم بی‌اراده‌ای هستم.»

اما یک نگاه سیستمی سؤال متفاوتی می‌پرسد:

چه چیزی هر بار این نتیجه را تولید می‌کند؟

محیط چگونه طراحی شده؟
شروع کار چقدر سخت است؟
آیا دقیقاً می‌دانی چه کاری باید انجام دهی؟
آیا گزینه دیگری برای شروع داری؟
آیا بعد از شکست، بازخوردی از سیستم می‌گیری یا فقط خودت را سرزنش می‌کنی؟

این تغییر سؤال مهم است.

به جای:

«چرا من نمی‌توانم؟»

می‌پرسی:

«چه سیستمی باعث می‌شود من مرتب به همین نتیجه برسم؟»

و این دقیقاً همان جایی است که تفکر حل مسئله وارد می‌شود.

یکی از دام‌های پنهان تصمیم‌گیری این است که ما معمولاً بین تمام گزینه‌های ممکن انتخاب نمی‌کنیم.

بین گزینه‌هایی انتخاب می‌کنیم که می‌توانیم ببینیم.

مثلاً فردی که از شغلش ناراضی است ممکن است مسئله را این‌طور ببیند:

«یا استعفا بدهم، یا همین‌جا بمانم.»

در این قاب، فقط دو گزینه وجود دارد.

اما اگر مسئله دوباره تعریف شود، گزینه‌های دیگری ظاهر می‌شوند:

  • تغییر نقش داخل همان سازمان
  • کاهش ساعت کاری
  • یادگیری یک مهارت جدید در کنار شغل فعلی
  • انجام پروژه آزمایشی در حوزه جدید
  • صحبت با افراد فعال در آن حوزه
  • ساخت یک درآمد جانبی
  • امتحان کردن یک مسیر قبل از ترک مسیر فعلی

مشکل اینجا فقط «تصمیم‌گیری» نیست.

قبل از تصمیم، مسئله باید درست دیده شود.

گاهی آدم‌ها ساعت‌ها تلاش می‌کنند بین گزینه‌های بد، بهترین گزینه را پیدا کنند؛ در حالی که مسئله اصلی این است که گزینه‌های کافی نساخته‌اند.

وقتی در یک بن‌بست هستی، اولین سؤال نباید همیشه این باشد:

«حالا چه کار کنم؟»

گاهی سؤال بهتر این است:

«آیا مسئله را درست تعریف کرده‌ام؟»

مثلاً:

«من نمی‌دانم چه شغلی انتخاب کنم.»

ممکن است مسئله واقعی این نباشد.

شاید مسئله این باشد:

«من هنوز تجربه کافی از گزینه‌های مختلف ندارم.»

یا:

«فکر می‌کنم باید همین حالا یک انتخاب قطعی و برگشت‌ناپذیر داشته باشم.»

یا:

«فقط شغل‌هایی را می‌شناسم که اطرافیانم می‌شناسند.»

در هر کدام از این حالت‌ها، راه‌حل متفاوت می‌شود.

به همین دلیل یکی از اصول مهم تفکر طراحی این است که قبل از پریدن به سمت راه‌حل، مسئله را بهتر بفهمیم و قاب‌بندی کنیم.

می‌توانی برای بررسی یک مشکل شخصی از این زنجیره استفاده کنی:

موقعیت → تعریف مسئله → گزینه‌ها → تصمیم → اجرا → بازخورد

مثلاً فرض کن می‌گویی:

«می‌دانم باید یک مهارت جدید یاد بگیرم، ولی شروع نمی‌کنم.»

حالا زنجیره را بررسی کن.

۱. موقعیت

واقعیت چیست؟

مثلاً:
«شش ماه است می‌خواهم برنامه‌نویسی یاد بگیرم اما هنوز شروع نکرده‌ام.»

۲. تعریف مسئله

مشکل دقیقاً چیست؟

«تنبلم» یک تعریف مسئله نیست.

ممکن است مسئله این باشد:

«نمی‌دانم دقیقاً چه چیزی را باید یاد بگیرم و از کجا شروع کنم.»

۳. گزینه‌ها

آیا فقط یک راه برای حل آن وجود دارد؟

شاید نه.

می‌توانی:

  • یک دوره کوتاه شروع کنی.
  • یک پروژه کوچک بسازی.
  • با فردی که این مسیر را رفته صحبت کنی.
  • یک هفته فقط مسیرهای مختلف را بررسی کنی.
  • قبل از خرید دوره، یک تجربه آزمایشی داشته باشی.

۴. تصمیم

کدام گزینه را فعلاً امتحان می‌کنی؟

توجه کن: لازم نیست تصمیمی برای تمام زندگی بگیری.

گاهی فقط باید قدم بعدی را انتخاب کنی.

۵. اجرا

آیا شروع کردن به اندازه کافی مشخص و کوچک است؟

«برنامه‌نویسی یاد بگیرم» مبهم است.

«امشب ۳۰ دقیقه اولین تمرین یک دوره مقدماتی را انجام دهم» قابل اجراست.

۶. بازخورد

بعد چه چیزی یاد گرفتی؟

اگر بعد از یک هفته فهمیدی این مسیر مناسب تو نیست، این الزاماً شکست نیست.

ممکن است اطلاعات جدیدی درباره مسئله به دست آورده باشی.

این همان چیزی است که یک سیستم خوب را از یک تصمیم خشک جدا می‌کند.

وقتی دوباره در یک مسئله گیر کردی، به جای اینکه فوراً دنبال جواب بگردی، این چهار مرحله را امتحان کن:

۱. مسئله را از نتیجه جدا کن

به جای:

«من موفق نیستم.»

بپرس:

«دقیقاً چه اتفاقی افتاده که آن را موفقیت‌نشدن می‌نامم؟»

۲. فرض‌های پنهانت را پیدا کن

مثلاً:

«برای تغییر شغل باید اول مطمئن شوم انتخاب جدید بهترین انتخاب است.»

واقعاً باید مطمئن باشی؟

یا می‌توانی قبل از تصمیم نهایی، یک آزمایش کوچک انجام دهی؟

۳. گزینه‌ای بساز که قبلاً وجود نداشت

اگر فقط بین «بمانم» و «بروم» گیر کرده‌ای، شاید مسئله به یک گزینه سوم نیاز داشته باشد.

گاهی راه خروج از بن‌بست، انتخاب بهتر نیست؛ ساختن گزینه جدید است.

۴. به جای تصمیم نهایی، آزمایش کوچک طراحی کن

لازم نیست همیشه با یک تصمیم بزرگ زندگی‌ات را عوض کنی.

گاهی بهتر است یک فرضیه کوچک را آزمایش کنی:

«اگر یک ماه این مهارت را امتحان کنم، چه چیزی درباره مناسب بودنش برای خودم می‌فهمم؟»

این نگاه، تصمیم‌گیری را از یک قمار به یک فرایند یادگیری تبدیل می‌کند.

دفعه بعد که گفتی:

«می‌دونم باید چه کار کنم، ولی انجامش نمی‌دم.»

چهار سؤال زیر را از خودت بپرس:

۱. آیا واقعاً مسئله را درست تعریف کرده‌ام؟

۲. چه گزینه‌هایی را به دلیل عادت یا ترس اصلاً نمی‌بینم؟

۳. آیا دارم دنبال یک تصمیم قطعی می‌گردم، در حالی که می‌توانم یک آزمایش کوچک انجام دهم؟

۴. چه چیزی در محیط یا سیستم فعلی من باعث می‌شود دوباره همان رفتار قبلی را تکرار کنم؟

شاید پاسخ این سؤال‌ها تو را به چیزی برساند که با «بیشتر تلاش کن» نمی‌رسیدی.

ما عادت داریم رفتار خودمان را با ویژگی‌های شخصیتی توضیح دهیم:

«من تنبلم.»

«من تصمیم‌گیر خوبی نیستم.»

«من آدم منظمی نیستم.»

«من همیشه همین‌طورم.»

اما این توضیحات گاهی یک مشکل را پنهان می‌کنند:

اگر رفتار حاصل تعامل انسان با محیط، مسئله، گزینه‌ها و سیستم تصمیم‌گیری او باشد، شاید برای تغییر نتیجه لازم نباشد اول خودت را عوض کنی؛ شاید باید سیستم را تغییر بدهی.

و این نگاه، یک تفاوت مهم ایجاد می‌کند.

به جای اینکه فقط بپرسی:

«چطور خودم را مجبور کنم بهتر عمل کنم؟»

می‌توانی بپرسی:

«چطور شرایطی طراحی کنم که تصمیم بهتر، دیدن گزینه‌های بیشتر و عمل کردن، امکان‌پذیرتر شود؟»

این سؤال بهتری است.

چون گاهی خروج از بن‌بست با پیدا کردن جواب درست شروع نمی‌شود.

با دیدن یک امکان جدید شروع می‌شود.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

فهرست مطالب

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x