فرض کنید دو پیشنهاد شغلی روی میزتان است.
پیشنهاد اول حقوق بیشتری دارد، اما ساعت کاری طولانیتری دارد. پیشنهاد دوم درآمد کمتری دارد، ولی فرصت یادگیری و رشد بیشتری فراهم میکند.
چند دقیقه بعد، احتمالاً ذهنتان شروع میکند به مقایسه:
«کدوم بهتره؟»
اما یک سؤال مهمتر وجود دارد:
«بهتر از چه نظر؟»
اگر جواب این سؤال را ندانید، تصمیمگیری شما بیشتر شبیه انتخاب بین دو گزینه است تا یک تصمیم آگاهانه.
اینجا یکی از مهمترین خطاهای تصمیمگیری اتفاق میافتد: قبل از اینکه معیار تصمیم را مشخص کنیم، شروع به مقایسه گزینهها میکنیم.
یک تصمیم ساده که اصلاً ساده نبود
تصور کنید فردی به نام علی میخواهد برای کسبوکارش یک نرمافزار جدید انتخاب کند.
سه گزینه دارد.
یکی ارزانتر است، یکی امکانات بیشتری دارد و دیگری استفاده سادهتری دارد.
علی چند روز دربارهشان تحقیق میکند. نظرات کاربران را میخواند، ویدئو میبیند و حتی از چند نفر هم نظر میگیرد.
اما هر بار به یک نتیجه متفاوت میرسد.
یک روز میگوید:
«همون گزینه گرونتره بهتره، امکاناتش بیشتره.»
روز بعد میگوید:
«نه، این یکی ارزونتره و منطقیتره.»
در نهایت متوجه یک مشکل اساسی میشود:
او هنوز نمیداند «بهترین نرمافزار» برای کسبوکارش یعنی چه.
وقتی معیار مشخص نباشد، هر ویژگی میتواند ما را تحت تأثیر قرار دهد.
قیمت پایینتر به نظرمان مهم میشود.
بعد امکانات بیشتر.
بعد نظر یک دوست.
بعد یک تبلیغ جذاب.
و در نهایت ممکن است گزینهای را انتخاب کنیم که در لحظه جذابتر به نظر میرسد، نه گزینهای که واقعاً برای مسئله ما مناسبتر است.
معیار، تصمیم را از «نظر» به «مسئله» وصل میکند
در تفکر طراحی، یکی از نکات مهم در حل مسئله این است که قبل از انتخاب راهحل، مسئله و نیاز واقعی را بهتر بشناسیم.
در تصمیمگیری هم منطق مشابهی وجود دارد.
قبل از اینکه بپرسیم:
«کدام گزینه را انتخاب کنم؟»
باید بپرسیم:
«این تصمیم قرار است چه چیزی را برای من بهتر کند؟»
این سؤال ساده، معیارهای تصمیم را مشخص میکند.
مثلاً اگر قرار است لپتاپ بخریم، شاید معیارهای ما اینها باشند:
قدرت پردازش، وزن، عمر باتری و قیمت.
اما اگر همان لپتاپ را برای سفر زیاد بخواهیم، وزن و عمر باتری احتمالاً اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
پس یک گزینه ذاتاً «بهترین» نیست.
بهترین گزینه، به معیارهایی بستگی دارد که برای مسئله ما اهمیت دارند.
شکاف دانشی؛ چیزی که خیلی از تصمیمها را خراب میکند
بخش بزرگی از مشکل، شکاف دانشی است.
یعنی فرد نمیداند برای تصمیمی که پیش رویش قرار گرفته، دقیقاً چه چیزهایی باید مورد ارزیابی قرار بگیرد.
در نتیجه، به جای اینکه معیارهای مناسب را پیدا کند، به معیارهایی تکیه میکند که راحتتر قابل مشاهدهاند.
مثلاً در انتخاب یک دوره آموزشی، ممکن است فقط قیمت و تعداد جلسات را مقایسه کند.
در انتخاب یک نیروی جدید، فقط سابقه کاری را ببیند.
در انتخاب یک ایده کسبوکار، فقط میزان درآمد احتمالی را بررسی کند.
در حالی که ممکن است معیارهای مهمتری وجود داشته باشند که اصلاً وارد تصمیم نشدهاند.
اینجاست که یک تصمیم میتواند کاملاً منطقی به نظر برسد، اما همچنان تصمیم خوبی نباشد.
چطور قبل از تصمیم، معیار بسازیم؟
لازم نیست برای هر تصمیم یک جدول پیچیده درست کنید.
فقط قبل از انتخاب، سه سؤال بپرسید:
اول: این تصمیم قرار است چه مسئلهای را حل کند؟
اگر مسئله را اشتباه تعریف کنیم، احتمالاً معیارهای اشتباهی هم انتخاب میکنیم.
دوم: یک نتیجه خوب برای من چه ویژگیهایی دارد؟
اینجا معیارهای اصلی مشخص میشوند؛ مثلاً درآمد، زمان، کیفیت، ریسک، یادگیری یا امکان رشد.
سوم: کدام معیارها واقعاً مهمترند؟
همه معیارها ارزش یکسانی ندارند.
ممکن است برای شما قیمت مهم باشد، اما نه به اندازه کیفیت. یا سرعت مهم باشد، اما نه به اندازه امنیت.
وقتی این اولویتها مشخص شوند، مقایسه گزینهها بسیار سادهتر میشود.
تصمیم خوب همیشه تصمیمی نیست که نتیجه خوبی بدهد
یک نکته مهم دیگر هم وجود دارد.
حتی اگر معیارهای مناسبی داشته باشیم، باز هم نمیتوانیم نتیجه تصمیم را با قطعیت پیشبینی کنیم.
ممکن است بر اساس اطلاعات موجود، بهترین گزینه را انتخاب کنیم و بعد اتفاقی غیرمنتظره رخ دهد.
پس تصمیم خوب لزوماً تصمیمی نیست که حتماً به نتیجه خوب منجر شود.
تصمیم خوب، تصمیمی است که با یک مسئله درست، معیارهای روشن و اطلاعات موجود، منطقیترین انتخاب را ایجاد کند.
به همین دلیل، دفعه بعد که بین چند گزینه گیر کردید، فوراً نپرسید:
«کدوم رو انتخاب کنم؟»
اول یک قدم عقبتر بروید و بپرسید:
«اصلاً با چه معیاری قرار است بگویم این گزینه بهتر است؟»
شاید متوجه شوید مشکل شما کمبود گزینه نیست.
مشکل این است که هنوز تعریف نکردهاید «انتخاب خوب» برای شما دقیقاً چه شکلی دارد.